حكيم ابوالقاسم فردوسى
225
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سياوش به دو گفت كز كار تو * پر انديشه بودم ز گفتار تو كنون راى يك سر بران شد درست * كه از كينه دل را بخواهيم شست تو پاسخ فرستى بافراسياب * كه از كين اگر شد سرت پر شتاب كسى كو ببيند سرانجام بد * ز كردار بد بازگشتن سزد دلى كز خرد گردد آراسته * يكى گنج گردد پر از خواسته اگر زير نوش اندرون زهر نيست * دلت را ز رنج و زيان بهر نيست چو پيمان همى كرد خواهى درست * كه آزار و كينه نخواهيم جست ز گردان كه رستم بداند همى * كجا نامشان بر تو خواند همى بر من فرستى برسم نوا * كه باشد بگفتار تو بر گوا و ديگر ز ايران زمين هرچ هست * كه آن شهرها را تو دارى بدست بپردازى و خود بتوران شوى * زمانى ز جنگ و ز كين بغنوى نباشد جز از راستى در ميان * بكينه نبندم كمر بر ميان فرستم يكى نامه نزديك شاه * مگر بآشتى باز خواند سپاه بر افگند گرسيوز اندر زمان * فرستادهء چون هژبر دمان به دو گفت خيره منه سر بخواب * برو تازيان نزد افراسياب بگويش كه من تيز بشتافتم * همى هرچ جستم همه يافتم گروگان همى خواهد از شهريار * چو خواهى كه برگردد از كارزار فرستاده آمد بدادش پيام * ز شاه و ز گرسيوز نيك نام چو گفت فرستاده بشنيد شاه * فراوان بپيچيد و گم كرد راه همى گفت صد تن ز خويشان من * گرايدونك كم گردد از انجمن شكست اندر آيد بدين بارگاه * نماند بر من كسى نيك خواه و گر گويم از من گروگان مجوى * دروغ آيدش سربسر گفت و گوى فرستاد بايد بر او نوا * اگر بىگروگان ندارد روا بران سان كه رستم همى نام برد * ز خويشان نزديك صد بر شمرد بر شاه ايران فرستادشان * بسى خلعت و نيكوى دادشان بفرمود تا كوس با كرّه ناى * زدند و فروهشت پرده سراى بخارا و سغد و سمرقند و چاچ * سپيجاب و آن كشور و تخت عاج تهى كرد و شد با سپه سوى گنگ * بهانه نجست و فريب و درنگ چو از رفتنش رستم آگاه شد * روانش ز انديشه كوتاه شد بنزد سياوش بيامد چو گرد * شنيده سخنها همه ياد كرد به دو گفت چون كارها گشت راست * چو گرسيوز ار باز گردد رواست بفرمود تا خلعت آراستند * سليح و كلاه و كمر خواستند يكى اسپ تازى بزرّين ستام * يكى تيغ هندى بزرّين نيام چو گرسيوز آن خلعت شاه ديد * تو گفتى مگر بر زمين ماه ديد بشد با زبانى پر از آفرين * تو گفتى مگر بر نوردد زمين [ فرستادن سياوش رستم را به نزد كاوس ] سياوش نشست از بر تخت عاج * بياويخته بر سر عاج تاج همى راى زد با يكى چرب گوى * كسى كو سخن را دهد رنگ و بوى